کافکا و عروسک مسافر
«داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچهاي مي افتد که داشت گريه مي کرد. کافکا جلو ميرود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود. دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ ميدهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتي کلافه پاسخ ميدهد : «امان از اين حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.» دخترک دست از گريه ميکشد و بهت زده ميپرسد : «از کجا ميدوني؟» کافکا هم مي گويد : «برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه.» دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا ميگويد : «نه . تو خونهست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش» .
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:54 توسط عبدالرسول دشتی
|
در این وبلاگ سعی شده مباحث و مقالات مربوط به نفت ‘ پتروِشیمی و روابط عمومی را ارائه تا شاید این تجربیات و نظرات راهگشای و مفید واقع گردد .